<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و زن شیطان بود</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 12:26:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>13 آبان </title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام خيلي دلم تنگ شده بود براي وب خسته و تنهاي خودم كه انگار سال هاي سال است ولش كردم به امان دنياي فراموشي مجازي . براي اينكه ناي نوشتن از دل من گرفته شده بود. بيش از آنكه به همه اخلاقيات دنيا فكر كنم. گير كردم در ناتواني خودم . جنايت در حق خودم . مث اون مرده شدم توي كتاب گاري كوپر كه با يك بليت مجاني داشت متروها رو گز مي كرد و علامت برهمايي براي نجات بشريت بر پيشاني داشت . يكهو خورد به تور آمريكايي هاي خسته و جاي امن علامت پيشاني خود را پايين اورد و داد زد: من ديگه به آخر خط رسيدم . رسالت خودم را انجام دادم . حالا اصل قصه اينه . رسالت من . دنياي خراب آباد را رها كردم .... تنهاي تنها هم كه باشي باز يك چيزي در زمان است كه ديوانه ات مي كنه . پيرت مي كنه . خستت مي كنه . ...حالا خيلي حرف ها براي گفتن دارم . شايد به بهانه اعتراض به اينكه به دليل اخطار ميراث فرهنگي نمي تونم توي تهران امروز انتقادي بنويسم . نوشتن بر كثافت كاري هاي بقايي را شروع كنم. حالا من ادامه مي دم....انگيزه اي دوباره براي نوشتن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 12:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداي من</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;انگار همه معرفت هاي دنيا مثل يك تيكه قالب يخ ، داره سر مي خوره مي ره مي ره تو دهن يه غولبچه زشت كه تشنگي اش رفع شه .عجب زمونه اي شده . آدم مي خواد يهو دود شه بره تو هوا .....آخه خدا ! رسمش اين نيست . باور كن .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هيچكس قيامت نديده لطفا تا مي تونيد بدي كنيد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 10:07:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلامي به تلخي خون</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي آنان كه به عشق خوبي ، در دام گندچاله هاي كثافت زندگي مي افتند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پيوست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;عيدتون مبارك&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; .اميدوارم كه هرگز درد خوبي را حس نكنيد.ضجه نزنيد و هيچ چيز ديگر .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 07:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد </title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هميشه آرزو داشتم مثل بتمن يك ماشين پرنده داشتم .پرواز كنم بدون اينكه كسي منو بشناسه. يا مثل مرد عنكبوتي مي تونستم به خيلي ها كمك كنم . بدي ها رو از بين ببرم . من سياوشي بودم كه در خيالم  از آتش مي گذشتم و نمي سوختم . من آليسي بودم در سرزمين عجايب . گاهي هم زورو مي شدم بدون شمشير .اسطوره ها همه زندگي من بودند . بچه كه بودم مامانم برام قصه مي گفت . بعد كه يك هو هفت سالم شد و رفتم كلاس اول و مامانم قصه نگفت .شروع كردم شب ها خودم براي خودم قصه گفتن . اول از شاهزاده هايي كه عاشق يه دختر فقيرمي شدند و براي اين دخترها همه كاري مي كردند،قصه ها آغاز شد. همه شخصيت ها جون داشتن . به جاي همه شخصيت ها ،دخترها ،شاهزاده ها .زنان ، مردان .مستخدم ها رقيب ها حرف مي زدم و ديالوگ مي گفتم . عادت عجيبي بود.طوري شده بود كه شب ها تا قصه براي خودم زير پتو نمي گفتم خوابم نمي برد. بعضي وقت ها فكر مي كردم دارم ديوونه مي شم. صبح مي رفتم تو مدرسه بچه ها رو دور خودم جمع مي كردم قصه هايي كه ديشب ساخته بودم تعريف مي كردم . تا مطمئن بشم ديوونه نيستم ! يه روز اين اواخر يكي از دوستاي دبستانم رو ديدم گفت : كتاب قصه ها تو چاپ كردي . خيلي دلم سوخت .حالم گرفته شد .نه! .هرچند اين روند قصه گويي شب ها براي من ادامه پيدا كرد. راهنمايي كه بودم بازم براي دوستام قصه مي گفتم .گاهي از كتاب هايي كه مي خوندم و گاهي خيال پردازي هاي خودم رو قاطيش مي كردم و بچه ها كيف مي كردند . اونقدر ذوق زده مي شدم كه نپرس ! اين قصه هاي شبانه به من آرامش عجيبي مي داد . تا اينكه يك هو سر و كله يه زن عجيب غريب پيدا شد كه اومده بود تو يه ده كويري كه مردمش در حال مرگ بودن .بعد شروع كرد به استعمار دخترها و پسرهاي اين ده.براي خودش قلمرو ممنوعه درست كرد... خيلي عجيب بود . تا مدت ها اين قصه ادامه پيدا كرد .يه روز وقتي اين قصه رو تعريف كردم ...براي عزيزم مي خواستم گريه كنم .بعد از اون روز بود كه ديگه نتونستم قصه بگم يا اينقدر خسته مي شدم از زندگي كه يك دفعه خوابم مي برد.حالا تولد ۲۶ سالگيم . افسردگي گرفتم انگار. اصلا دلم نمي خواد با كسي حرف بزنم . احساس مي كنم ديگران دركم نمي كنند. تنها نيلوفر با نيروي ذهن سيال و قويش تنها كسي كه وقتي حرف مي زنه منو به قصه هاي دوران كودكي كه براي خودم مي گفتم برمي گردونه . عجيبه دلم مي خواد گريه كنم سال هاي طولاني، يا برم تو يه غار براي هميشه به قطره هاي آب فكر كنم . عجيب به فكر نشانه شناسي افتادم و اسطوره . اسطوره اديسه .گيل گمش يك چشم .زئوس . ديو ها . شاه و پري .احساس مي كنم تمام احساساتم مثل جوي آبي داره سريز مي شه تو يه گودال تنگ و باريك . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخ مهرناز كجايي تا به روياهاي من گوش بدي . به افسانه شيطان و فرشته . مهرناز رو يه روز توي ابن بابويه خاك كردم تا بميره. اما هنوز زنده است و مي بينمش كه مثل نفر تي تي بدون هيچ خوني در رگ هاش از در كلاس &quot;ب&quot; رياضي پيش دانشگاهي كه سبز بود ديوارهاش ، تو مي ياد و در فكر كنكور دانشگاهه. و من فكر اسطوره هام . من فكر قصه هام . من از قصه و مهرناز از فرمول رياضي مي گه .&quot; همه مي ترسند همه مي ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيم .....&quot;روي تخته مي نوشتم... هميشه روي تخته مي نوشتم . مهرناز مي گفت: فاطمه بيخود زجر كشيدي ...و راه مي رفتيم .ساعت ها توي حياط خشك و بي آب و علف دبيرستان فاطميه راه مي رفتيم . بدون اينكه هيچ صدايي رو بشنويم يا كسي رو ببينيم . و مريم به رابطه ما حسادت مي كرد. نامه مي نوشت : بي وفا . از وقتي مهرناز اومده به كلاسمون منو فراموش كردي .آخه منو و مريم از راهنمايي همكلاس بوديم. اما من هيچ وقت مريم رو دوست نداشتم . يعني دوست داشتم اما خيلي نه . چون هميشه به من مي گفت &quot;بايد با هم باشيم و عجيب منو نمي فهميد. همش درباره مسائل معمولي صحبت مي كرد ، رويا نداشت.&quot;اون موقع مطمئن بودم آزادي از عشق مهم تره . به خاطر همين گفتم : من نمي تونم با تو دوست باشم ! حالا همه عقايدي كه داشتم از ياد بردم. نمي دونم عشق مهم تره يا آزادي . نمي دونم كسي كه هميشه از تو مراقبت مي كنه مهمتره يا كسي كه باهاش مي شه ساعت ها درباره اسطوره و رياضي صحبت كردو بعد يهو گم مي شه . دود مي شه. ..يه روز به مهرناز گفتم دلم مي خواد يهو  پرت بشم تو فضا بعد اونقدر بمونم معلق تا منفجر بشم بعد همه ذرات بدنم پخش بشه تو فضا . مهرناز گفت : بيا بريم از دبير فيزيك بپرسيم كه اصلا امكان داره يا نه ....و پرسيديم. آقاي ؟ يادم رفته فاميلشو .پيرمردي بود بسي دوست داشتني..گفت : اين چه سواليه دم كنكور !!!!!!!!!!!! و برامون توضيح داد با قانونين فيزيك كه مي شه . من يه جايي خونده بودم كه هرچيزي كه انسان بهش فكر كنه امكان پذيره ...گفتم .بعد  مهرناز يك هو به من زل زد. مدت ها .ساكت .با صورتش كه مثل گچ ديوارهاي حياط مدرسه بي روح بود. مثل يك مجسمه آزادي كه سرد و سخت بود. مثل نقاشي هاي اساطيري كه خون نداشت .چقدر دركم مي كرد...منو مي ديد كه منفجر شدم و همه ذرات بدنم، همه سلولهام پودر شده و داره تو فضا پخش مي شه ...در همه كهكشان ها .حس غريبي بود. بعد از مهرناز هيچ كس اينقدر منو درك نكرد .......چقدر بده درك نشدن ..مي خوام خون گريه كنم...مي خوام قالب تهي كنم .اي كاش مي مردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://night-skin.com/up/images/ido4ul9dh2ktu1po9q5.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 560px; HEIGHT: 343px&quot; height=570 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/up/images/ido4ul9dh2ktu1po9q5.jpg&quot; width=500 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 07:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از دیگران</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;جلوی مرا مگیر آقا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;جلوی مرا مگیر خانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;بگذارید بگذرم ، حرام زاده ها !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;و گرنه فریاد می کشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 13:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهوع</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=impact size=1&gt;ديروز همه بادگيرهاي تهران را كه در فرايندي دو ماهه با آن درگيربودم و گاهي به  انزجار و گاهي  به شادي به آن مي نگرم را با مخلوطي از كالباس و سس و خيار شور واعصاب خوردي هاي ميراث خبر و درگيري هاي پيش و پس .زيباسازي و دروغ و دونگ بالا آوردم . و اين ادامه داشت تا فرا سوي همه شب. كابوسي كه ديده بودم و باز هم مي ديدم . چه خوش زماني كه زاده نشده بودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 08:55:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي بودن</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>براي بودن مي توان شعرها سرود 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بند بند خسته اين پاره تن عاصي بگذارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفي وبلاگ فضاي مجازي </title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;دوستان عزيزم سايت ارتباطي جديدم رو معرفي مي كنم حتما گاهي حوصلتون از درد دل و غصه و شكايت سر رفت بخونيد . بدك نيست .هواي تازه است گويا!!!!!!!!&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://cyber-aliasghar.blogfa.com/&quot;&gt;http://cyber-aliasghar.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اي هم قبيله</title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;از من نپرس خونم كجاست تو اون همه ويرونه&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;اي هم قبيله چي بيگم قبيله سرگردونه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ما دربه در تر از هميم همخونه بي خونه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;غربت ما ديار ماست خونين ترين ويرونه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 12:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مصائب تحصيل </title>
<link>http://fahora.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;فكرش هم عذاب آور است چه برسد لمس آن ...باور كنيد . خودم هم نمي دانستم اين گرفتاري اينقدر طول مي كشد . چهار ماه است كه بين مثلث طلايي دانشگاه علامه و تهران و سازمان سنجش اسيرم آخه براي چي . رتبت كه خوب باشه .معدلتم كه خوب باشه .بازم فرقي نمي كنه اگر قراره كه بز بياري .اوردي .اونم چه بزي . مثل گوسفنداي شمعئون صحراي بونوئل از جانب شيطان .اولش سفيد و باحاله بعد يك دفعه خانمي كه گويا از قرار معلوم شيطانه يدونه با پاش مي زنه تو شكمش كه سه متر اونور تر پرت مي شه . باور كنيد .بز اوردن خيلي سخته . از هر قسمتش كه نگاه كني .از هر وجهي . از هر بعدي . حالا من يك ترم علامه خونده بايد برم بشينم سر كلاساي دانشگاه تهران كه چي آخه . نمي تونم حتي بهش فكر كنم . سر چه درس هايي با چه استادايي . فقط ادعا . فكرشم كه مي كنم .چندشم مي شه .حالم خيلي بده . دعواي ديشب هم كلي حالم گرفت .چرت و پرتاي ... هم يه طرف .طرف شعور نداره .تا ديروز حرف همه تو فكر رفتن بودن حالا از من خبر مي خواد . اورد هم مي ده .نمي دونم چرا احساس مي كنم اين روزها هيچ كس دركم نمي كنه .البته خيلي خواسته بي ربطي بايد باشه .همه خودشون اسير مشكلات خوشونن .حالا دركم كنه چه دردي از من دوا مي كنه .خودم هم نمي دونم .قاطي كردم به تمام معنا .كاشكي يه قرصي مي خوردم روان گردان .كه راهي تيمارستانم&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=1&gt;كنه .اون موقع در پناه ديازپام راحت اونقدر مي خوابيدم كه مي مردم . حرف ديگه اي ندارم&lt;/FONT&gt; . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 13:54:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fahora&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>fahora</dc:creator>
<guid>http://fahora.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
