دوستت می دارم
اما نمی توانی مرا دربند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بندآب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش!
و مرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
ودر دل او ریزانند
مرا بپذیر به سان آبشارها ؛بندآبها ؛دریاچه ها
وبدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت ؛
می یابم.
اين آخرين مطلب من قبل از سفرم به هند . كشوري كه بارها به خاطر هدايت به آن فكر كرده ام . به خاطر گاندي به آن فكر كرده ام . به خاطر سدرتهاي هرمان هسه به آن فكر كردم و به خاطر سيكها.به خاطر مرتاض ها. به خاطر پيرمرد خنزرپنزي . فقر .صبر .به خاطر دريافت روح يك فقير خوشبخت. به خاطر درك كاست هايي كه فكر كردن به آنها ديوانه ام مي كند . به خاطر درك غوطه وري در كثافت .گاهي ما روحمان در لجن است و ما درك نمي كنيم .از سفر به جاهاي تميز خوشبو بيزارم .نفرت دارم . آشفته اي است اين دنيا .بايد براي آن فريادي ديگر گونه زد. .شعار بود ؟ شايد آري .شايد نه . به هر حال اين سفر منه . شخصي شخصي .تنها تنها . شايد يه روز در مورد اون با شما حرف زدم . درباره رويايي كه تا محقق مي شود تا رنگ ببازد. سفيد شود و بي مفهوم.بي مفهوم و تهي