دايره زنگي مي خواهم با چادري پاره .بر سر كشم تا فرياد برآورم در كويري كه مي سوزد و مي سوزاند .دور خود گردم و خورشيد را فرياد.سياهي بر چهره ام كشم چونان زنگي مست . بعد بالا بياورم زندگي ام را كه گير كرده سر ذهن نابالغم . چقدر استفراغ خوب است و آوارگي .دايره زنگي داشتن و فراموش كردن خودپسندي آدم هاي شهر . خراب شدن ميراث هاي خنده دارمان . استعفا پشت سر هم مسوولان . نتوانستن در نوشتن . چه آرزويي بود روزي نوشتن براي نوشتن . آرزوي پرواز در هواي آزادي در جمع . نه ! براستي استفراغ اين زندگي خوب است . دست و پا را جمع كردن ،رفتن از فراز اين خاك پست . چقدر دويدن هايمان حقير است . چقدر دعواهايمان حقير است .ميله هاي زندان را عادت بايد ؟ دايره زنگي مي خواهم با چادري پاره .همين مرا بس است .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر
|
پنجره ي مهتابي را بسته ام
چرا که نمي خواهم زاري ها را بشنوم
با اين همه، از پس ديوارهاي خاکستر
هيچ به جز زاري نمي توان شنيد
فرشتگاني که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگاني که بلايند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من مي گنجد
اما زاري سگي سترگ است
اما زاري فرشته يي سترگ است
زاري سازي سترگ است.
زاري باد را به سر نيزه زخم مي زند
و به جز زاري هيچ نمي توان شنيد
فدريكو گارسيا لوركا
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر
|
