تبليغاتX
و زن شیطان بود

و زن شیطان بود

 

اين يادداشت را با عذر خواهي از همه زنان جسوركشورم مي نويسم

« احمدوند »،نامي چند روز پيش به نشريه اي كه من در آن خبرنگار ساده اي بيش نيستم ،تشريف آورده بودند .ايشان و دوستانشان آمده بودند تا طرحي را به مديرمسول نشريه ما ارايه دهند تا پس از توافق دو طرفه آن را اجرا كنند كه جاي هيچ بحثي اينجا درباره آن نيست و ربطي هم به من ندارد.اين گروه از اعضاي خبرگزاري خدابيامرز شهر بودند كه پس از تعطيلي اين خبرگزاري كه گويا همه با هم استعفا داده بودند. آن هم به گفته خودشان به دليل مساعد نبودن شرايط كاركه باز هم ربطي به من ندارد. اما همه دغدغه و خشم من كه زنم از آنجا آغاز مي شود كه ايشان در حالي كه جلسه مهم!  با حضور آقايان  محترم خبرگزاري شهر و بقيه اساتيد و بنده حقير و سرپا تقصير برگزار شد .به عنوان سرپرست گروه حاضر صحبتش را براي دلگرمي ! يا توهين ! به مجموعه ! كه باز هم مهم نيست و بي خيال ! اينگونه آغاز كرد :« دوستان محترم .اگر چه خبرنگاران بيكار .مانند زنان بيوه ! مي مانند كه هر كجا وارد شوند همه از حضورشان احساس تهديد مي كنند اما ......»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

اصل موضوع رو نمي دونستم اما اسم قصه كوتاه اون پيرمرد كه "براي حرف خودشم تره خورد نمي كنه"، رو سال پيش از زبان نقاد !شنيده بودم .قصه اي كه "گابريل گارسيا ماركز" حالا كه پير شده و داره دست و پنجه نرم مي كنه با سرطان نوشته . اسم آن رو شنيده بودم و دوست داشتم زودتر بخونمش. امروز شنيدم كه انتشارش متوقف شده !!!!!! حالا شادم كه اينقصه اونقدر كوتاه است كه بشه دانلودش كرد : اينجا دانلود كنيد. داستان مرد ۹۰ ساله اي  كه از روسپي هايي تعريف مي كنه كه باهاشون بوده يعني بخش هاي مهم و به يادماندني زندگي اش ! نمي دونم چرا به خاطر فروش قصه هاي همخوابگي يه پيرمرد اين همه جنجال مي شه بعضي وقت ها!نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت ! اما اين پيرمرد ماركز! نويسنده سال هاي گم شده آمريكا يعني :"صدسال تنهايي" .اين پيرمرد نويسنده شهير "سفر به خير آقاي رييس جمهور!".اگر چه از نقد ادبي در هر حالتيش متنفرم و فكر مي كنم كار يه مش اراذل و اوباش بيكار كه چون خودشون نمي تونن بنويسن نقد مي كنن .اما من با داستان هاي كوتاه رييس جمهور ماركز به دنياي جالبي پا گذاشتم كه كم از سفر به سرزمين عجايب نبود . حالا به احترام اين پيرمرد كه سر پيري به معركه گيري افتاده . به منيتورم خيره مي شم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  |