تو آرزوي من بودي ....اميدهايي كه جان مي گيرند وقتي كه تنهايي .روياي كودكانه ام بودي وقتي كه در خيال ها جان مي باختم ،تو هميشه بودي از بلوغ تا اوج زندگي ام . آنجا بودي ...در لحظه هاي سخت وقتي كه كارد به استخوانم مي رسيد ،وقتي كه نشسته بودم در تاريكي . وقتي كه توي سلولم زنداني بودم و داشتم در تنهايي هوا را مصرف مي كردم و آرزو مي بافتم تو بودي كه ذره ذره جان مي گرفتي ...متبلور مي شدي و تولد تو بود كه مي توانست هراس زندگي را از من بگيرد .هاي هاي ! بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز دواع ياران . يادت است روزي كه به دفاع از ياخته اي تهمت زده برخواستي . يادت است . هيچ نبود .اما همه چيز بود .ياخته داشت شكل مي گرفت . تو هم براي نجات ياخته شتافتي . پيله ها را از هم گسستي . فنجان هاي دونفره تو هميشه يكي خالي داشت كه هيچ كس نبود در اندازه تو باشد . عارفانه مرگ را در آغوش كشيدي . مي گويند مرگ هم كه آمد تنها بودي .هميشه تنها بودي .تنهايي و تو عكس برگردان هم بوديد .نشد كه جان بگيرد زندگي . تو مي دانستي و هيچ كس نه .اما چيزي را نمي فهمم آن هم اينكه چرا وقتي كه لك لك ها مي ميرند دنيا بر هم نمي خورد ؟ چرا سنگ از سنگ تكان نمي خورد ؟ وقتي كه قرار است مرگ بيايد و تو را ببرد ..چرا هنوز مي شود مثل هميشه نفس كشيد و زندگي را در ريه ها تنفس كرد .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر
|