اتاق آبي تيره كه ديوارهاش در حال فرو ريختنه روي زمين نيست ، بالا است . اتاق آبي همان جايي كه مي شه از اونجا با لوله فاضلابش با يه مرد ديوونه كه صورت نداره ، ارتباط برقرار كرد. سرد و خشك و آزار دهنده . مثل خونه زيرزميني تيره كه هميشه پر سوسك بود . همان خونه اي كه با وجود آرامش عجيبي كه داشت بعضي وقتا دلت مي خواست چاقو برداري بزني تو قلب اوني كه مثل اوليسه ،زيبا و آرام . چشماش عجيبه و قلبش بزرگه ،دستش و همه چيزي كه قرار باهاش ارتباط برقرار كني.
بعضي وقت ها اضطراب مي گيره تو رو و فكر مي كني قراره خوشبختي به يكباره تمام بشه .ترسي كه تو اعماق وجودت نفوذ مي كنه و نفست رو تو سينت حبس مي كنه ،بغض مي كني و فكر مي كني دنيا به آخر رسيده .اما چه زود دنيا به آخر رسيد ،از همون اتاق آبي كه از دايره سياهي مرد بدون چهره رو ديدي و از جرزهاي ميان خانه زيرزميني جنايت اوليس را. چه عجيب بود زندگي نفست رو كه حبس كني تا آخر رفتي و باز مي توني به زندگي دوار بر گردي .
