نه مولونا هستم .نه عاشق و نه هيچ شعري براي سراييدن دارم و نه قصدي براي تغيير جامعه .شعارهايم و ايده ال هايم در جعبه اي پنبه اي خوابيده اند .بيداري ام عين خوابم و خوابم عين بيداري است و گاهي فكر مي كنم كه خوابي بيدار نما هستم كه بيهوده راه مي پيمايم در مسيري هر روزه .تاريك و تيره يا روشن و يا خاكستري .مي خواهم فرياد برآورم اما دوستي نمي بينم كه مرا همراهي كند .شايد پرواز آن روز را به ياد بياورم كه هنوز در رگ هايم جاري است .پرواز از بالاي كاروانسرايي قديمي و چرخيدن و چرخيدن .آيا به خيانت هيچ فكر كرده اي ؟ چه سوالي مي پرسم ! از چرخيدن به خيانت رسيدم . از چرخيدن به دور شهري كه نه مي شناسم و نه قرار است كه بشناسمش ! آه ، اين همان كلمه اي است كه دنبالش مي گشتم .شهري آشفته كه در پيچ خم متروهاي پر از هواي خفه !گم شده است .تو كجايي ؟ در چرخيدن به خيانت فكر مي كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر
|
