تبليغاتX
و زن شیطان بود

و زن شیطان بود

روي تخت افتاده بودم يا زمين . بيدار بودم يا خواب يادم نيست . اما ديوانه وار حرف مي زدم و استفراغ مي كردم .... همان جايي كه نمي دانم كجا بود ، به گند كشيده مي شد و آن چهره سخت و خشك آويخته شده روي ديوار مرا با صداي بلند نفرين مي كرد ...صدايش كه از گلويش برمي خواست به ديوارها مي خورد و سپس به سوي من پرتاب مي شد و آن گاه بود كه من نفرين شدم از همان شب .همان  شبي شگرف كه من را نفرين آن چهره كه مادر بود سوزاند.

پس از آن شب فهميدم خدا هم نمي داند براي چه بشر را آفريد. اگر او نمي دانست آنگاه من مي توانستم براي مرگ خود خوشحال باشم ..آن گاه غمي نبود وقتي ظرف هاي فيروزه اي را مي شكستم و آيينه را . وقتي ديوانه وار گرد خود مي گشتم و ديوارها پر از گرد هاي سپيد مي شد و شكسته هاي ظروف فيروزه اي سقف را مي شكافت و  من گوشه اي نمي نشستم تا بگويم چرا آن كودك كه مادر ندارد صبح تا شب بايد با سيگار دست هايش سوزانده شود و هزاران چراي ديگر كه جواب ندارد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  |