نه ! بروید !بس کنید ! گم شوید !این قصه باور نکردنی است . شش ماه مبارزه کردم تا باورش نکنم اما نشد ...آتش را که تازیانه می کشد با کدام آب خاموش می کنید !
۲.فریبا زنده شو !چرا با تیغ خود را کشته ای ! چرا خونت را به دیوارهای حمام هدیه کرده ای ؟ فریبا زنده شو !تا بگویم دوستت شنبه چه کشید در ساعت ۷ صبح .آن روز که دنیا تیره شد و آن که دوستش داشتی با تمام عروسک هایش در آتش سوخت .
۳.حالا امروز به روزمرگی ها برگشتم حالا دیگر انتظاری ندارم اما چه سخت بر من می گذرد زمان چه سخت تر از آن روزهای جهنمی . روزهای فریاد در آتش و خون .
۴.حالا فریبا مرده و تمام کسی که دوستش داشتم به کثافت کشیده شده ! دریغ که باید ایستاد و ادامه داد تا پایان روزهای زندگی ...بر فراز همه پوچی ها !
۵.جایی خواندم پوچی بهتر از نیستی است ... حالا نمی دانم امروز نیستی است یا پوچی ؟
