تبليغاتX
و زن شیطان بود

و زن شیطان بود

 سیاه بود اصفهان وقتی من به او رسیدم. گویی این شهر عجیب جان داشت برایم و خطوط مستطیلی شکل خیابان هایش مرا تا مغز استخوان می ترساند . می لرزیدم  آن شب . پاهایم کرخت شده بود و همه کالبدم . دورن سینه ام  اما چیزی از گوشت ٬ خون و رگ و پی بود که انگار تمام سلول های حسی بدنم را در خود جمع کرده بود و تمام درد های عالم هستی را در آن حس می کردم .می تپید. بی انقطاع .پیوسته . می خواستم جیغ بزنم .نمی توانستم . می خواستم گریه کنم نمی توانستم . پهنای کدام حس در من نفوذ می کرد نمی دانم ولی اصفهان مرا بدبخت کرد . با آن همه طنین کاشی آبی . با مسجدی که می شد در آن رقصید و میدانی که در آن خوش بود ساعت ها .آخ این درد مرا می کشد مادر . ببین اصفهان آبی چقدر امشب سیاه است درست مثل لجن لجز مانند جوی های کثیف  . درست مثل  چشمای نفرین شده یه دیونه زنجیری تو تیمارستان که تا حالا صدها بچه رو تکه تکه کرده با لبخند . درست مثل انتهای دهان یه گرگ وقتی جگر آهویی رو به دندان کشیده و زوزه می کشد . نه . فکر می کردم اینجا تمام می شود مصیبت بشر و چه اشتباه می کردم چه اشتباه می کردم . درد قسمت من بود این را اصفهان به من گفت آن شب آن شبی که آب دهان آسمان می ریخت بر سرم و من تنها در خیابان های شهر غریب می چرخیدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  |