تبليغاتX
و زن شیطان بود

و زن شیطان بود

شاید بتوانم به روشنی و بدون هیچ اغراقی دیشب را یکی از مهمترین شب های زندگی ام بدانم .شبی که شیطان را حس کردم .اگرچه شاید هرگز به آن اعتقاد نداشتم . می توانید به من بخندید . می توانید دیوانه ام بخوانید و مسخره ام کنید . اما باور کنید که مسجدی که من دیدم واقعی بود با پنجره بزرگ قوس دار . باور کنید که شیطان را دیدم که به من زل زده بود. باور کنید که می خواستم او را از مسجد دور کنم . باور کنید که مادرم را صدا می کردم و صدای مرا هیچ کس نمی شنید . هیچ کس . آه " مثل آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود و آن کسی که نیمه من بود به درون نطفه من باز گشته بود." مادر ٬ مادر ٬ مادر من چگونه ناله ام را شنیدی من در عالم ارواح بودم . میان گناه و شیطان . مادر چگونه آمدی بالای سرم . چگونه فهمیدی که تو را می خواهم . نه ٬ من شبم را فراموش نخواهم کرد . شبی که در آن متولد شدم . شبی که صبحش طلوع بود و مادر .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

اینجا "جهان سوم "است. شاید تعریف آن را در کتاب ها خوانده باشی . جهان سوم به جوامعی می گویند که هنوز مدرن نشده اند.بعضی کارشناسان سیاست و دین می گویند این عقب ماندگی خوب است آدم را به بهشت جاوید نزدیک می کند. سنت خوب است . بعضی ها هم می گویند کثافت است .تحجر است. اما پست مدرن ها که  آمدند تمام دنیای متجدد های نو گرایی و افراطی های سنتی دریوزه را به خاک سیاه نشاندند. بهضی ها هم که برای همیشه از جهان سوم رفتند تا در دنیای مدرنیته ساکن شوند. در آمریکای رویایی یه بهشت اوپایی.

اما این جا جهان سوم است و گویا ما تا دیر باز در این نقطه باقی خواهیم ماند .بوی تجدد از آن به مشام نمی رسد.دور باطل می زنیم گویا .هراسان و بهت زده در مرحله نیمه سنتی .نیمه مدرن دست و پا می زنیم . و مثل همیشه یا به عادت استعمار از زن آغاز کرده ایم توسعه را .از این قربانی دیرینه .آن را کرده این چوب دو سر طلا . می گوییم برو .برو .بعد اخم می کنیم  که بس است دیگر به سوی فحشا رفته ای. چادر را از سرش می کشیم . مانتو تنش می کنیم . مانتو را می کنیم چادر ملیعلم می کنیم .به جای اصلاح این جامعه به زن ور می رویم .سرش را ول می کنیم .تهش را می چسبیم .تهش را باز می کنیم . سرش را می پوشانیم.استفراغ ساتر که می گفت همین جاست در جامعه ما . زن را کرده ایم پیراهن عثمان.

بس کنید دیگر این فاجعه را .بس کنید .فقر٬ ترافیک ٬ آلودگی هوا جامعه ما را فلج کرده است. هنوز نفت و گاز ما به تاراج می رود. باز چسبیده ایم به این شیطان رانده  شده از بهشت. زنی که قبل از آمدن به زمین برای اینکه تنها نباشد آدم را هم فریفت.آدم هم که عقل نداشت دنبالش عنر عنر راه افتاد اومد زمین.

بس کنید .بس کنید .زن را رها کنید .بگذارید خودش هم خودش را رها کند. بیچاره دیوانه شده خوش هم با خودش درگیر شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

ترکیب های بی بدیل اشعار فروغ ٬ سادگی و روانی گفتار نابش که بدون هیچ پروایی می نویسد ماندگاری او را در شعر فارسی تثبیت کرده است اما این را نه به خاطر علاقه ام به اوُ و نه به خاطر این که کتاب شعرش کتاب مقدس من است می نویسم .این را به خاطر فرهنگ خاله خان باجی ایرانی می نویسم  که تنها کارش شده نشخوار کردن زندگی خصوصی نویسندگان و شاعران .زرد نویسان احمقی که فیلمی می سازند که در آن کاوه گلستان دلش خون است از فروغ فرخزاد که چرا شده هوی مادرش ؟؟ باید بر این اجساد پوسیده سرچهار راه گریست که با فاحشه کردن یک شاعر قدر معاصر ٬شعر فارسی را نیز زیر سوال می برند.باید خندید بر این دیوانگان عاقل نما .خندید و گفت بدانید :هیچ صیادی بر جوی حقیری که به گودالی می ریزد هیچ مرواریدی صید نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

بشنو از نی چون حکايت می کند
از جداييها شکايت می کند
از نيستان تامرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  | 

تمام بدبختی بشر از زمانی آغاز شد که آدم و حوا در یک تصمیم ناگهانی بهشت را با همه نعمت ها ٬ کاخ ها و زیبایی های بی کرانش به یک دانه گندم فروخته و بشر را برای همیشه راهی دنیا کردند.دنیای کثیفی که جز درد و رنج چیزی نداشت . یا خیلی خوش بینانه که فکر کنیم بار امانتی بود که شانه هایمان را خم کرد .تلاشی نومیدانه در پی یافتن امید رهایی یا روزهای روشن. روزهای روشنی که هرگز نمی آید چون هرجوری که به خواهی بزیی درد در استخوانت رسوخ خواهد کرد .عشقت به لجن کشیده می شود در تلاشی که هرگز به ثمر نخواهد رسید . دویدن و باز دویدن و سرانجام سقوط در چاهی که خود نمی دانی چرا این قدر سیاه و تاریک است و ایده آلش این است که تو باز دوباره به بهشت باز خواهی گشت .به سوی باغ های بزرگ و مصفا٬ حوری های بهشتی و غذاهای خوب یا اینکه پیکرت انرژی خواهد شد ٬گیاه یا درخت یا شاید یک گل خوش بو.اما این تلاش نومیدانه ٬ این گریه ها٬ این بیداری ها٬ این انتظارهای طولانی چه خواهد شد. همه از گناه آدم و حوا بود.می دانم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط فاطمه علی اصغر  |